خوشحالم خیلی

خرید بک لینک
چیزی برای شیزوکوی نارنجی نوشتم. دلم خواست یک جمله هم برای تو بنویسم.هوا خنک شده و من در مواقعی که هوا خنک و بعد سرد میشود، اعصاب آرام تر و اخلاق بهتری دارم. از شر آن گرمای سوزان راحت شدن، تازه مقدمهای برای شروع زندگی کردن و رسیدن به برنامه هاست...!چراغ اتاق را خاموش کرده ام تا بخوابم. چیزی به صبح نمانده. همین طور که چیزی به سر آمدن عمر.حوصله ی بعضی آدم ها را ندارم. باید اتاقی در یک هتل رزرو کنم و چند روزی دور بشوم.آه... خوشحالم خیلی...

ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 2:10

دقایق پایانی بیستم مهر است و برای اینکه تاریخ عوض نشود، مجبور شدم ثبت موقت بگذارم و بنویسم.چرا؟ چون حیفم آمد از روز حافظ چیزی در شیزوکو نمانده باشد. یاد آن کاغذ های رنگی کوچکی افتاده ام که خیلی دقیق، مربعی بریده شده بودند و نوشته هایشان با مداد بود. گذاشته بودمشان لابه لای " اولین تپش های عاشقانهی قلبم" فروغ. یکی از آن نوشته ها از گذران روزی در آرامگاه حافظ بود و آرزوی تجربهی عشقی که مال خود نویسنده بشود. تحقق پیدا کرد؟ راستش هیچ نمیدانم.بعد ها جمعشان کردم تا کتاب را مامان هم بخواند.امروز آن کاغذ ها کجا هستند؟ نمیدانم. شاید کنار یادداشت های دیگر در کشوی اول کمدم، شاید در پوشهی کاغذ کادو هایی که به اندازه ی A4 بریده شده بودند و دلم از دیدنشان آب میشود. هیچ نشانه ای را دور نینداختهام.داشتم " رقص بهار " شهرداد روحانی را گوش میکردم تا صدای مزاحم را نشنوم و بتوانم بنویسم. مگر من همان رقص بهار نبودم؟ خوشحالم خیلی...

ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 2:10

باید بنویسم چون این تنها نماد زنده بودن من است. نماد برافراشتهای از پیکار پیروزمندم. نماد وفایم به عهد.آه. شانزده ساعت از بیست و سوم مهر گذشته. دیر کرده ام؟ نمیدانم. آخر نمیدانم کسی منتظرم بوده یا نه. اما من آمدهام در بزنم، شاید کسی از گوشهی گردگرفتهی خانه، در را باز کند. شاید کسی بغلم کند و مهمانم کند به مهر. امروز باید برویم و خیابان های شیراز را یکی یکی از صحنه ی زیبای دوستداشتن پر کنیم. باید همهجا باشیم. دهانمان را شیرین کنیم و من از برق چشم های قشنگت، وقتی هدیهات را میگیری کیف عالم را ببرم. امروز باید از آن کوچه پس کوچه هایی بنویسم که سال نود و هفت نوشته بودم. امروز باید جلوی باغ عفیف آباد کیک بخوریم و در تاریکی غروب، از شادی و خستگی هایمان عکس بگیریم. امروز باید بِدَویم، باید بخندیم، باید پرواز کنیم، باید هرچه قشنگی در عالم هست، در پیالهی روحِ جوانمان بریزیم و سر بکشیم. شاید امروز دلت گرفته باشد. ولی من اینجا هستم و همهی این ها را مینویسم چون برایم با ارزش و عزیز هستی. مطمئنم که این "بیست و سه" ها فراموش نمیشوند.از این راه دور و این قلب نزدیک، به آغوش میفشارمت و هزار بار میبوسمت. یک بار دیگر مینویسم که این آخرین آرزوی من است. راه خانه را بلدی اما قبل از رسیدنت، خبرم کن. میخواهم دنیا را پر از شکوفه های سیب کنم. به رسم اولین نوشته، تولدت مبارک نفس شیرین. خوشحالم خیلی...

ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 2:10

به سرم زد و رفتم نوشته های شهریور و مهر ٩٧ را خواندم. بعد نشستم ترتیب ماه ها را در آرشیو وبلاگ نگاه کردم. از جایی که نوشتن جدی شده بود، همه ی ماه ها حداقل یک نوشته را داشتند.بعد رسیدم به آن وقفه ی طولانی. من که آن موقع دستی برای نوشتن نداشتم اما چرا از تیر تا شهریور هیچ چیزی ننوشتم؟خواستم وارد قسمت مدیریت وبلاگ بشوم؛ نام کاربری و رمز ورود را اشتباه زدم. برگشتم به شیزوکوی نارنجی و لابه لای تمام کامنت های خصوصی و تایید نشده، پیدایشان کردم و حالا آمده ام بگویم میخواهم روی سرت دست بکشم و نازت کنم شیزوکوی هزار خاطره.شاید دیگر هیچ کس تو را نخواند. همان طور که من را.باورت میشود ظرف این چند سال، همهچیز اینقدر عوض شده باشد؟ جز اینکه احتمالا ما هنوز هم کلهشق مانده ایم؟! خوشحالم خیلی...

ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1402 ساعت: 17:20

صفحه بندی