دقایق پایانی بیستم مهر است و برای اینکه تاریخ عوض نشود، مجبور شدم ثبت موقت بگذارم و بنویسم.چرا؟ چون حیفم آمد از روز حافظ چیزی در شیزوکو نمانده باشد. یاد آن کاغذ های رنگی کوچکی افتاده ام که خیلی دقیق، مربعی بریده شده بودند و نوشته هایشان با مداد بود. گذاشته بودمشان لابه لای " اولین تپش های عاشقانهی قلبم" فروغ. یکی از آن نوشته ها از گذران روزی در آرامگاه حافظ بود و آرزوی تجربهی عشقی که مال خود نویسنده بشود. تحقق پیدا کرد؟ راستش هیچ نمیدانم.بعد ها جمعشان کردم تا کتاب را مامان هم بخواند.امروز آن کاغذ ها کجا هستند؟ نمیدانم. شاید کنار یادداشت های دیگر در کشوی اول کمدم، شاید در پوشهی کاغذ کادو هایی که به اندازه ی A4 بریده شده بودند و دلم از دیدنشان آب میشود. هیچ
نشانه ای را دور نینداختهام.داشتم " رقص بهار " شهرداد روحانی را گوش میکردم تا صدای مزاحم را نشنوم و بتوانم بنویسم. مگر من همان رقص بهار نبودم؟ خوشحالم خیلی...
ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 2:10